من نمیدانم چقدر با نمايش ژاپن آشنايی داريد چون رسم داريم راجع به مدرنيسم و پست مدرن و رئاليسم، راجع به تعهد اجتماعی و پيام صحبت میكنیم . راجع به همهچیز صحبت میکنیم جز تئاتر . من فكر میكنم بخشی از تئاترچيزی است كه اين جا اصلا مطرح نمیكنيم . تئاتر غيركلامی ، بخشی از تئاتر که غير آن چيزی است كه اين جا رسم است. تئاتری در قلمرو معمول ما مثل رئاليسم و ناتوراليسم و غیره نمیگنجد، تئاتر خاصی است و مدتی سعی كردند كه اين تئاتر را تئاتری آيينی نشان دهند . من فكر میكنم اين تئاتر است و تئاتر شامل همه چيز است . فقط تئاتر رئاليستی و پيامدار تئاتر نيست . يادم است موقعی كه خيلی جوان بودم ( حتماً بايد بتوانيد تصور كنيد كه من هم يك روزی جوان بودم ) شايد در حدود بيست سال داشتم ، در خيابان نادری يك فيلم ژاپنی ديده بودم و فكر میكردم كه پسزمينهی اين فیلم چيست؟ برای اينكه اين فيلم به فرهنگی غنی اشاره داشت . من نمیدانستم و از هر كس هم میپرسيدم نمیدانست. روزی بازيگری را ديدم كه اخيراً روی صحنهی تئاتر درخشيده بود. تمام خيابان نادری را طی كردم و آن سوی خيابان به او رسیدم و گفتم : شما چون بازيگر تئاتر هستيد يك سوال تئاتری از شما دارم . گفت : بفرماييد . گفتم : راجع به تئاتر ژاپن میتوانم اطلاعاتی کسب کنم ؟ گفت : ژاپن تئاتر ندارد عزيزم ! من هنوز آن شخص را میبينم . دو سال بعد كتاب نمايش در ژاپن را نوشتم كه برای آن موقع شايد كافی بود . الان با گذشت بیش از چهل سال از چاپ آن كتاب ، هنوز هم جامعهی تئاتری ما اين بخش را از حافظه و چشمانداز و دانش تئاتری خود حذف كرده است. سال ها پيش يكی از فيلمهای تئاتر ژاپن را در گروه هنرهای ملی كه دائم از آن اسم میبرند ، نشان دادم . بعد ، همه تمسخر كردند و صداها و حرکات عجيب درآوردند . ممکن است شما هم بعد از نمایش فیلم همین کارها را بکنید و صداها و حرکات عجیب درآورید. ممکن است همهی ما فکر کنیم این نمایش پیامش کجاست ؟ با واقعیت چه ارتباطی دارد ؟ همهی این ها درست ، اما وظیفهى ماست که بدانیم و بشناسیم حتی اگر در لحظهی اول هضمش برایمان مشکل باشد . آن چه که نمونهاش را خواهید دید تئاتر نو است که حتماً به گوشتان آشنا هست . تئاتر نو تئاتری است که در قرن نوزدهم واقعا همین شکلی را پیدا کرده بود که امروز میشناسیم . نمایشی که خواهید دید نمایشنامهاش در قرن پانزدهم نوشته شده است . نمایشنامهای است به نام « دوژوژی » . دوژوژی اسم یک معبد است . در سال 1040 یک مجموعهی داستانهای شگفتانگیز یا داستانهای سحرآمیز بودایی جمعآوری شده بود . یکی از آنها ، داستان زن بیوه ای بود که یک راهب یامابوشی را میدید و به او علاقه مند میشد و از او میخواست با هم ازدواج کنند . راهب یامابوشی به او میگفت که باید برای زيارت و بهجا آوردن برخي آيينها برود و در برگشت این کار را خواهد کرد . در برگشت ، او یک راه دیگر را انتخاب میکند و به سوي دیگري میرود . زن که تمام این مدت منتظر است ، به واسطهی قهر و غضب به صورت یک مار _ اژدها درمیآید و مرد را نابود میکند . این داستانی است که در قرن پانزدهم نوشته شده است . تکهای که شما میبینید اينگونه است كه آن مرد رفت به معبد دوژوژی و آن جا عملاً پناهنده شد. این معبد ناقوس خیلی بزرگی داشت. رئیس راهبان برای این که او را از گزند زن حفظ کند میگوید که بگذارندش زیر ناقوس . او مینشیند و ناقوس را روی سرش میگذارند. مار میآید تو و میگردد و پیدایش نمیکند . دور ناقوس چمبره میزند و حرارتی که در ناقوس ايجاد ميشود مرد را خشک میکند و فردا که ناقوس را برمیدارند مرد مرده است. در قرن 15 این نمايش روی صحنه رفته و یکی از نمایشهایی است که تا امروز موفق است . در این نمايش تغییر کوچکی داده شده است. قهرمان زن ، بیوه نیست . دختری جوان است که پدرش به شوخی به او گفته است که این يامابوشي بعداً شوهر تو خواهد شد و او از روی سادگی و جوانی باور کرده و منتظر است . بالاخره پیش مرد ميرود و به او میگوید که چرا ما ازدواج نمیکنیم . مرد تعجب ميكند و براي اينكه از این موضوع بگریزد میگوید که ميرود آيينهايش را بهجا آورد و برمیگردد. ولی دختر به دنبال او میرود و او به معبد دوژوژی پناهنده میشود. میگذارندش زیر ناقوس. دختر از قهر و غضب تبدیل به یک مار میشود و همان کار را میکند . دور آن چنبره میزند و او را میکشد. نمایش نو شکل دیگری است. همین داستان است اما اینجور شروع میشود که رئیس راهبان میگوید که این جا مدتی بود که ناقوس نداشت ، من اخیراً دستور دادهام که ناقوس جدید بسازند. امروز جشن است و ما الان ناقوس را برقرار خواهیم کرد و مراسمی به شکرانه برگزار میشود. این اتفاق میافتد و دو نفر را صدا میکند که ناقوس را بیاویزند . ولی هیچ زنی اجازهی ورود ندارد به دلیلی که فقط خودش میداند . ولی یک زن میآید که رقاصه است. به او میگویند هانائوکو. رقاصهای که در معابد میرقصد یک هانائوکو است. میگوید که شنیده آن جا ناقوسی برقرار است و میخواهد برای شکرانه در معابد رقصی کند. آن ها میپذیرند و شروع میکند به رقصیدن. دستهی همسرایان داستان عشق و شکست را ميخوانند . در جایی ازصحنه یک اتفاق غریب میافتد و احساس میکنند او فقط یک رقاصه نیست. یک اتفاق دیگری هم رخ میدهد ، به طور ناگهانی ناقوسی که آویزان کرده بودند پایین میآید و زن ، تو میماند. اين ماجرا را به رئیس راهبان میگویند . او چند نفر دیگر را هم میآورد و ميانديشند كه این موضوع را جوری حل کنند. ناقوس را برمیدارند و ميبينند یک اژدها زير آن است. صحنهی آخر صحنهای است که آنها با دعاهای بودایی سعی میکنند مار را برانند . در حقیقت این صحنه ، صحنهی مهم نمايش است. صحنه ای که او از طریق این دعاهای بودایی تدریجا به رستگاری خواهد رسید. پايان این نمایش معمولا اینطور است ، دختري که تبدیل به اژدها شده از راهروی خروج میرود و خود را پرت میکند بیرون و همان موقع همسرایان میگویند: او خود را به رودخانه افکند. صحنهی نو با صحنهای که ما میشناسیم فرق دارد . راهرویی دارد که بازیگران از آن میآیند تو و میروند بیرون. در تمام تئاترهای نو و کابوکی یک نکته ی مهم است. عوض شدن روی صحنه. قهرمان اصلی تئاتر نو اسمش شیته است. یعنی بازیگر اصلی . شیته کسی است که کار اصلی را انجام میدهد . هدف تئاتر نو در پایان این است که یک چیزی مثل رقص و پانتومیم را نشان دهد و معمولا به رستگاری شخصیتها میانجامد. آن چه که همسرایان میخوانند و عوض شدن شیته در دو مرحله . در مرحلهی اول با یک صورتک میآید روی صحنه و در يك جايی به طور ناگهانی ناپديد میشود. در مرحلهی دوم با صورتك يك روح يا شخصيت واقعیاش میآيد.
تئاتر نو با تئاترهايی كه میشناسيم فرق میكند. اين تئاتر يك مبنا دارد. كتاب تئوری دارد. اين همه كتاب تئاتری از غرب ترجمه میشود اما نمیدانم چرا يك نفر كتابهاي مربوط به تئاتر ژاپن را ترجمه نميكند . ما در اين دنيا زندگی میكنيم و دنيای ديگر، از ما دريغ شده و نمیشناسيماش . در تئاتر نو، شما ديديد كه لگدهايی كف صحنه میزدند و همينطوركاجهايی كه بر ديوار هستند . اينها ما را ارجاع میدهد به سرآغاز اين نمايش كه رقص بودايی راهبان بود و غير از آن ، رقصهايی بود كه در آيين شينتو و آيين قديمیتر در رابطه با خدايان و خلقت و اجداد وجود داشت. بعد از ايزدان، بزرگترين و مهمترين چيزی كه بشرمیخواست با آن ارتباط برقرار كند ، اجداد بود. انسان فكر میكرد كه آنها به اصل و آغاز خلقت نزديكترند. معنی تمام اين حرفها اين است كه بر خلاف تئاتر رئاليستی غربی كه آن هم ارزش خود را دارد و از سرچشمهی ديگری میآيد و به نتايج ديگری میرسد و در واقع به دنبال تعيين فرديت و ارتباط اجتماعی ما است، تئاتر نو تئاتری است كه سعی میكند از طريق تئوریهايش با كل جهان و هستی ارتباط برقرار كند. اين بحث در يكی دو كلمه نمیگنجد . توضيح مفصلی میخواهد .
اين صداهای حيوانی كه میشنويد متعلق به اين شخصيت است. در همهی تئاترهای نو اين صداها را درنمیآورند. صداهايی هست اما نه اين صداها.
من تكهای پرتحرك را برای شما انتخاب كردم . تئاتر نو در نگاه ما تئاتر خيلی كندی است. بخشی از اين كندی به خاطر اين است كه زبان را نمیفهميم . خيلی از ژاپنیها هم كه نوشته دستشان است نمیفهمند. اگر گوشمان عادت داشت اين قدر به نظرمان كند نمیآمد. بايد بگويم نمايشی كه متناش را حفظ هستيد به نظرتان كند نمیآيد .
رئاليستم و واقعگرايی تئاتر نو در اين است كه عملاً نهفتهی روح ما را نشان میدهد. در بسياری از نمايشها بخشی به چشم نمیآيد ولي تئاتر نو آن را به چشم میآورد . در اين نمايش حسادت يا خشم يا عشق شديد و سوزندهی اين دختر ديده میشود. همچنان كه ديديد موی قرمز و لباس قرمز به نظر میرسيد كه حرارت آتش را نشان میدهد.

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:0  توسط توحید معصومی
|